هفت سنگ
 
خداوند جبرئیل را فرستاد که ابراهیم را حج یاد دهد. روز قربانی که فرا رسید شیطان بر او آشکار گشت، جبرئیل گفت: او را سنگ بزن، ابراهیم هفت سنگ انداخت و فردا و روز سوم نیز چنین کرد

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجن آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط ساقی

 

خداوندا نمی دانم ...

در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را تکیه گاه خویش سازم

نمی دانم خداوندا...نمی دانم

دراین وادی که عالم سر خوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

و می گریم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است

ولیکن من که می دانم

دگر پایان پایانم

و می دانم که آخر بغض پنهانی مرا بی جان و تن سازد

چرا پنهان کنم دردم؟

چرا با کس نگویم من؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش ودر خویش اند گهی پشت وگهی پیش اند

ولی در انزوای این دل تنهاچرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد؟

دگر هنگامه ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم نمی دانم

ونتوانم به کس گویم... نمی دانم خداوندا

فقط می سوزم ومی سازم وبادرد پنهانی

بسی من خون دل دارم ولی بی آب وگل دارم

به پوچی ها رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمی دانم...

نمی جویم...

نمی پرسم...

نمی گویند...

نمی جویند...

جوابی را نمی دانند...

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در خویشم؟

چرا بی گانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا آشنایم ده... خداوندا پناهم ده...امیدم ده...

خداوندا در هم شکن این سد راهم را که دیگر خسته از خویشم

که دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم

وبا خود میکنم نجوای پنهانی...که شاید گیرم آرامش

ولی ان هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانی ست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط ساقی
میكده

كد عكس تصادفی

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ



كد عكس تصادفی

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ